فریادبی صدا

 
دلم گرفته
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

این روزها عجیب دلم گرفته

حس نوستن هم ندارم

نمی دونم این حس تا کی ادامه داره

این هوای لعنتی عسلویه هم اوضاآدموبدتر میکنه

چه میشه کرد..................................

.......................................


 
comment نظرات ()
 
 
نوروز
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

سلام
با اینکه خیلی دوست داشتم اولین کسی باشم که سال جدید رو به همه دوستان تبریک ولی فکر کنم یه کمی دیر کردم چون دوست هایی بودن که قبل از من سال نو رو تبریک گفتن . به هر حال پیشاپیش سال نو رو به همه دوستهای عزیز  تبریک میگم و از خدای منان آرزوی سعادت و خوشبختی رو براتون آرزو میکنم . امیدوارم این سال جدید براتون سالی پر بار و سراسر شادکامی رو به همراه داشته باشه . اگه تونستین هنگام سال تحویل از خدا بخواین که همیشه ما رو مورد لطف و رحمت خودش قرار بده .
خدایا : همیشه ناظر بر کارهایم باش تا گناهی نکنم . همیشه در کنارم باش تا احساس قدرت بیشتری نمایم .
خدایا ! کمکم کن تا از قدرتم در راه خیر استفاده کنم و قدرت تشخیص خیراز شر را به من بده و آرامش و عشق پاک کودکیم را به من بازگردان .
خدایا ! درهنگام بی پناهی ، پناهم ده . آن قدر ظرف وجودیم را بزرگ ساز تا هرگز از ناملایمت ها لبریز نشود .
خدایا ! کینه ها را از ذهنم دور ساز . کمکم کن تا در موقع خشم سخنی به زبان نیاورم . در مقابل کمک هایم به دیگران ، انتظار محبت و کمک متقابل نداشته باشم . غم های گذشته و نگرانی های آینده را از خود دور سازم و در لحظه ی حال زندگی کنم .
خدایا ! دوست هایم را زیاد و دشمن هایم را که کن .
خداواندا ! سلامتی ام را زیاد و بیماری ام را کم کن .
خدایا ! شادیم را زیاد و غم هایم را کم کن . آرامشم را زیاد و اضطرابم را کم کن .
خدایا ! صبرم را زیاد و بی قراریم را کم کن .دانایی ام را زیاد و جهل ام را کم کن .
خدایا ! عشقم را زیاد و نفرتم را کم کن .
خدایا ! آن چنانم که لیاقت داشتن نام انسان را که اشرف مخلوقات توست ، داشته باشم و بتوانم دیگران را نیز در موهبت هایی که به من عطا می فرمایی ، سهیم گردانم
خدایا ! مرا از امتحان های زندگیم سر بلند بیرون آور .
سر فراز و پیروز باشید .

 خاک زیر پای شما یوسف


 
comment نظرات ()
 
 
خود شناسی
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
 
داشتم فکر میکردم خوبه اگه آدمای دور و برمون یه بخشی از هر روزشون رو بذارن برای فکر کردن راجع به خودشون
نه که فقط به کارهایی که توی اون روز کردن فکر کنن و ارزیابیشون کنن، بلکه منظورم از این فکر کردن به خود، دقیقا خودِ آدمه و اینکه چیه و چیکار میکنه و به کجا میخواد بره
بعد گفتم بذار اولش رو بنویسم که چیکار میشه کرد
خب یه تقسیم بندی کوتاه در مورد آدما اینه که ذهن و فکرشون یا محدود و کوتاه و بسته س که ما بهش میگیم فکر عامیانه
و یا وسیع و بلند مدت و گسترده س که بهش میگیم فکر عالمانه
فرق عمده آدما هم همینه و در نگاه و برخورد اول به همین دو دسته تقسیمشون میکنم که یا عوام هستن یا غیر عوام
اما خب در مقابل عوام به این خاطر نمیتونم بگم خواص چون این غیرعوام فقط اونایی هستن که فکرشون عامیانه نیست و میشه ذی شعور یا در مرز عوامیت دونستشون و نه چیز دیگه و البته در برخوردهای بعدی میرن توی دسته های دیگه و تفکیک میشن
و من از همین تفکیک میخوام بگم
ببینین یخورده به نظر غیر طبیعی میاد ولی بیاین ذهنمون رو مثل کامپیوترمون فرض کنیم که در واقعیت هم خب ذهن یه نمونه ی خیلی پیشرفته تر از کامپیوتره
اگر ذهن رو پارتیشن بندی کنین و یخورده فایلهاش رو مرتب کنین و هر چی رو بذارین توی فولدر مخصوص خودش فکر نکنم مشکلی پیش بیاد
کمترین ارزش و خوبیش اینه که تکلیفتون معلوم میشه و از سر درگمی نجات پیدا میکنین
من اینکارو کردم و خب از نتیجه ش هم راضی بودم
چون یه کامپیوتر نامرتب خیلی چیز مزخرفیه
میدونم
اینو قبلا خودم گفته بودم که در بی نظمی یه نظمی هست که در خود نظم نیست
ولی خب اونجوری یخورده وقتتون بیشتر تلف میشه و در ضمن اون درصورتیه که ما قرار باشه توی اجتماع نباشیم
اما اینم هست که یه آدمی وقتی با آدمای دیگه سر و کار داره نمیتونه نامرتب باشه و معمولا جمع اینو نمیپسنده
پس اون جمله در صورتی صادقه که بگیم خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو!
ولی از اونجایی که ما این هو شدن و تابلو شدنِ منفی رو نمیخوایم
بنابراین متاسفانه مجبوریم به ذهنمون و خودمون و هر چی که مربوط به ما میشه نظم بدیم
خب قدم اولش اینه که میتونید ذهنتون رو برای مرتب کردن روی کاغذ بنویسید
سخته ولی به قول سید تفتیکش کنین!
فرقی نمیکنه که چه چیزایی اشغال کننده ی ذهن شمان
عقایدتون و آدما و اشیاء و کارایی که قراره انجام بدین و یا خاطراتتون و ...
اینکه میگم کاغذ یعنی خیلی مهمه که کامپیوتر نباشه و روی کاغذ نوشته بشه
بالاخره لابد یه تاثیری داره که میگم!
خب سعی کنین مرتبشون کنین و اینم فراموش نکنین که ذهن آدم این قابلیت رو نداره که فرمت بشه یا چیزی رو ازش پاک کنین و به عبارت دیگه رید اُنلی محضه!
پس سعی کنین چیز خراب رووش نریزین و اگر قبلا اینکارو کردین که خب حتما هم کردین! میشه جلوی اشتباه رو گرفت و تکرارش نکرد
اسم فولدری که فایلای خراب و ویروسا و تروجان ها رو ریختیم تووش رو میذاریم تجربه های تلخ و برای اینکه زیاد هم از حوشحالیمون کم نشه به خودمون میگیم که ازشون درس میگیریم و دفعه ی بعدی که یه جایی فایل هایی رو دیدیم که با مشخصات فایلهای فولدر "تجربه ی تلخ" یا همون فایل های بیخود یکی بود٬ مقایسه میکنیم و دیگه نمیریزیم روو هاردمون و ریجکتشون میکنیم
خب این وسط اقدامات احتیاطی هم یادآور بشم
مراقب باشین که فایلای خراب رو کجا میذارین!
فقط اینکه بدونین کجان و سریعترین راهی که بهشون ختم میشه چیه، کافیه
و امیدوارم این فولدر نزدیک فایلای بوت نباشه چون ممکنه بهشون آسیب بزنه و آلودشون کنه
کما اینکه این اتفاق برای خیلی از دوستان سابق و اسبق خودم هم افتاد و منم نتونستم کاری براشون بکنم
بگذریم
وقتی فکراتون رو طبقه کردین و نوشتین سعی کنین به خاطر بسپرین که چی رو کجا گذاشتین چون این کار در دراز مدت حتما به دردتون میخوره
طرز فکر آدمایی که جزء عوام نیستن یه خاصیت خوبی که داره اینه که هیچوقت ثابت نیست
یعنی چون خاصیت تجزیه و تحلیل و آنالیزگری داره به صورت ارادی و اختیاری حالت انعطاف و شکل پذیریِ خاصش رو حفظ میکنه و به سمت فکری سوق داده میشه که ذهن ِطرف بهش میگه بهتره
و این درست برخلافِ عوام ِ که منفعل محض هستن و ذهن بسته ای دارن و فقط نوک دماغشون رو میبینن و ...

بعد که ذهنتون رو طبقه بندی کردین به این نکته هم توجه کنین که فایلهای ورودی جدید رو هم سر جایی که باید باشه بذارین و نذارین طبقه بندیتون به هم بخوره ...
همین
درست یا غلط ، به نظرم کسایی که با اینترنت سر و کار دارن نود درصدشون غیر عوامن و البته امیدوارم اون ده درصد عوام به پست ما نخورن!
یعنی خب من میگم اگر شخصیت و فکر آدم همیشه یه نواخت باشه دیگه آدم نیست و در نتیجه من ِ نوعی فقط باید باهاش سلام و علیک کنم و تجربه نشون داده که هیچ امیدی هم نیست به اینکه یه روزی چیزی بشن غیر از اینی که الان هستن
بگذریم
اما اینکه این مطلب به این بلندی رو راجع به خودشناسی نوشتم بیشتر به این خاطر بود که بگم با لایه های شخصیتیم مشکلی ندارم! 
به قول حافظ

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالِم سِرّ است بدین حال گواست

من فقط یاد گرفتم چیزایی که ازشون خوشم میاد رو مخفی نکنم و به دروغ تظاهر نکنم که بدم میاد و بر عکس چیزایی هم که ازشون خوشم نیاد رو میگم

هر آدمی یجوریه و منم ببخشید اگه اینجوری ام و برای شما ناخوشایندم!
خب
اینم از این
چیز مسخره اییه که بگم ببخشید سرتون رو درد آوردم!
.
.

خب بسه دیگه
فعلا

 
comment نظرات ()
 
 
نبشته
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
 
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها
نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش .
ای دوست نه هر چه درست و صواب بود ، روا بود که بگویند ... و نباید که در
بحری افکنم خود را
که ساحلش بدید نبود ، و چیزها نویسم بی «خود» که چون « واخود » آیم بر
آن پشیمان و رنجور
ای دوست می ترسم – و جای ترس است – از مکر سرنوشت ،
و به حرمت دوستی ، که نمی دانم که این می نویسم راه « سعادت » است که
می روم یا راه
شقاوت »؟
و حقا که نمی دانم که این که نبشتم « طاعت » است یا « معصیت »؟
کاشکی ، یکبارگی ، نادانی شدمی تا ، از خود ، خلاصی
یافتمی.

 
comment نظرات ()
 
 
تنها
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
 
در تاریکی بی آغاز و پایان
دری در روشنی انتظارم رویید .
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم :
اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد .
سایه‌ای در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد .
پسی من کجا بودم ؟
شاید زندگی‌ام در جای گمشده ای نوسان داشت
و من انعکاسی بودم
که بیخودانه همه خلوت‌ها را بهم می‌زد
و در پایان همه رؤساها در سایه بهتی فرو می‌رفت .
من در پس در تنها مانده بودم .
همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده‌ام .
گویی وجودم در پای این در جا مانده بود ،
در گنگی آن ریشه داشت .
آیا زندگی‌ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود .
و من در تاریکی خوابم برده بود .
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هشیاری خلوت خوابم را آلود .
آیا این هشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
فکری در پی در تنها مانده بود .
پس من کجا بودم ؟
حس کردم جایی به بیداری می‌رسم .
همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم :
آیا من سایه گمشده خطایی نبودم ؟
در اتاق بی روزن
انعکاسی نوسان داشت . پس من کجا بودم ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان
بهتی در پس در تنها مانده بود

 
comment نظرات ()
 
 
خدایی که می رقصد
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳۱
 
خدای کهنه بسیار عبوس بود ، به همین دلیل دنیا مریض احوال ماند .
نیچه آمد و مرگ خدای کهنه را اعلام کرد . چه خوب شد که این کار را کرد . اما زمان خدای زنده و تازه هنوز نرسیده است . به همین دلیل جهان دچار بحران ارزش های انسانی شده ، به همین دلیل بحران هویت مطرح شده است . خدای ارزش های کهنه مدت هاست که مرده . از زمانی که نیچه مرگ او را اعلام کرد ، صد و اندی سال می گذرد .
سالکان ما باید اعلام کنند که خدا زنده است ! زمانه قرائت کهنه از او گذشته و قرائت تازه ای در راه است . پس از شبی دل آزار در تاریخ بشر ، خورشید خداوندی ، طلوع تازه ای دارد . بی ترید ، کهنه پرستانی که به شب خو کرده اند ، تاب سپیده دم را ندارند و سد می شوند . خدای آنها عبوس بود ، خدای تازه خندان است ، خدای خنده است ، خدای وجد و سرور است . خدای آنها به خنده های انسان حسادت می ورزید .
در تورات آمده : "من خدایی حسود هستم." خدای تازه حسود نیست ، بلکه خدایی است رحیم و رحمان و عاشق و معشوق ؛ خدایی است عشق آفرین ؛ اصلا خود عشق است . عشق او ، همه ی عشق های دیگر را در بر می گیرد ، از عشق زمینی تا نیایش آسمانی . ایده ی خدای کهنه ، ضد زندگی بود ؛ خدای تازه حیات آفرین است . در ایده ی تازه ، خدا نام دیگر زندگی است ؛ شور زندگی است .
ما باید ایده ی خدای تازه را در زمین بسط دهیم . این ایده باید به دنیا بیاید : سالکان این حلقه ، زهدان این ایده ی تازه اند . این وظیفه ای خطیر است ؛ انجام این وظیفه ی شور انگیز ، بسیار مغتنم است . همواره به یاد داشته باش دین عبوس نیست ، دین شاد و سرخوش است ؛ دین بیشتر به آوازی می ماند تا به قیاسی منطقی . دین صراط است ، صراطی که به خود منتهی می شود ، در راه بودن هدف است ، نه به مقصد رسیدن . دیندار به دونده ی ماراتن شباهت ندارد که رو به سوی مقصدی دارد ، دیندار به رقصنده ای می ماند که جایی نمی رود ، اما در هر حرکت خود دنیایی از معنا و زیبایی می آفریند . خدایی که می رقصد . رقصی که نیایش است .
خداوند خلاقیت ناب است . او را آفریننده خواندن کفایت نمیکند ؛ گویی او زمانی آفریده است و اکنون از آفرینش دست کشیده است . مانند ساعت سازی که ساعت دیواری اش را کوک کرده ، اکنون با فراغ بال لمیده ، به حرکت عقربه ها و رفت و آمد پاندول آن نگاه می کند . خداوند ، خلاقیت ناب است . عالم ، مدام خلق می شود . این که می گویند او در شش روز جهان را آفریده است ، معنا ندارد . او هنوز هم مدام و لحظه به لحظه ، جهان را می آفریند . در واقع ، آفریننده ، بدون آفرینش مدام ، آفریننده نیست . او شخص نیست . نیروی عظیم و جوشان و پرفیض آفریدن است . او ، نفس آفرینش است .
بنابراین ، اگر کسی واقعا خدا را بشناسد ، به نحوی شگفت انگیز خلاق می شود . او دست به هر کاری بزند ، اصالت و ارزشی هنری در کارش هست ، زیرا خاستگاه کارهای او خدای خلاق است . انرژی کارهای او از فراسو می آید . اگر او آوازی بخواند ، در آواز او کیفیتی ویژه و استثنایی به گوش می رسد . آواز او ، آواز صرف نیست ، آواز او تپش های قلب او را نیز در خود دارد . قلب او ، نه در سینه ، بلکه در آواز او می تپد . او در آواز خویش نفس می کشد ، آواز او نفس اوست . آواز او ، جان اوست . اگر او نقاشی می کند ، نقاشی او ، نقاشی صرف نیست . او کسی نیست که فقط به تکنیک کار احاطه دارد . او همه وجودش را در نقاشی اش می ریزد ؛ همه ی وجود او رنگ می شود و بر بوم می نشیند .
کسی که گل باغ خدا را بوییده ، رایحه ی خلاقیت را با خود دارد . مرد خدا شیوه ی دیگری برای زندگی نمی شناسد ، مگر شیوه ی زندگی خلاقانه را . مرد خدا ، واله و حیران زیبایی های عالم است . مرد خدا ، بحر بیکران آفرینش هنری است . مرد خدا ، بی سحاب می بارد . مرد خدا ، می داند ، اما فقیه کتاب نیست . مرد خدا ، فراسوی کفر و دین است و از مرتبه خطا و صواب گذشته است . زندگی برای او چیزی نیست ، مگر آفرینش مدام . او بدین سان به خداوندی تخلق می جوید که در هر آن ، مشغول آفریدن است . منظور من از آفرینندگی ، آن نیست که او لزوما باید نقاش و یا موسیقی دان و یا شاعر باشد ، بلکه آن است که در همه ی کارها بهره ای از اصالت ، معنا ، خلاقیت و الهام وجود دارد . او در تمامی کارهای خود عنصری را از فراسو و امر متعالی وارد می کند .
قرن هاست که دین در محاق عدم آفرینش گری افتاده . از راهبان توقعی نمی رفته که چیزی بیافرینند؛ بالعکس ، از آنها توقع داشته اند که خلاق نباشند . خلاقیت و غوطه خوردن در شور و شعر و شعور ، در شان آنها نبوده است . آنها هر چه مرده تر ، محترم تر و آقاتر !
ما هنوز زندگی را محترم نشمرده ایم ، ما هنوز آدمهای زنده را محترم نشمرده ایم . ما تقدیس گران مرگ بوده ایم . آیین های ما هم چیزی جز گریز از زندگی نبوده اند ؛ آنها به تمامی ، اعتزال بوده اند ؛ ستایش گران زبونی و ترس .
حلقه سلوک ما ، با گریز و خمودگی بیگانه است ، سخت کوشی و گرفتن آب از سنگ ، مرام ماست . ما از دنیا رو نمی گردانیم ، بلکه به استقبال دنیا می رویم . کسی که قدم در راه پرماجرای سلوک می گذارد، تب و تاب خلاقانه زیستن را انتخاب کرده است . او همچون جوی آب و مانند کهکشان و با سیمایی چو آیینه بی رنگ و بی غبار ، مستانه به گریبان مرغزار زندگی می رود . او باید خود را بیان کند و به ثبت برساند ، زیرا اگر خود را تماما بیان نکند ، زندگی را به طور کامل تجربه نکرده است . راه دیگری برای تجربه زندگی وجود ندارد : برای تجربه ناب زندگی یک راه وجود دارد و آن هم بیان خلاقانه زندگی است . هیچ چیز را نباید مضایقه کرد و برای خود نگه داشت . همه چیز را باید با خود برداشت و بی تاب و تندو تیز و جگر سوز و بی قرار ، برد و به دریای زندگی ریخت . خلاقیت ، یعنی هر زمان از کهنه گذشتن و به تازه رسیدن . وقتی خود را دریغ نمی کنی وقتی مستانه و بی قرار ، به هیچ حساب و کتابی و بی هیچ چشمداشت ، خود را به دل دریای زندگی می ریزی ، دریای زندگی نیز آغوش خود را به رویت می گشاید و گوهر یگانگی و وصال به دامانت می گذارد . این گونه است که حقیقت ناب زندگی تو تحقق می یابد .
زندگی به آدمهای گریزان و منزوی تعلق ندارد ، زندگی از آن آدمهای خلاق و ماجراجوست . زندگی ، شعله زاد است همچون سمند . زندگی از آن کسی نیست که از زندگی می ترسد ، بلکه از آن کسی است که به آن عشق می ورزد و برای عشق خود ، خطر نیز می کند . بنابراین ، کسی که به زندگی عشق می ورزد ، دوست دارد گردنبندی از جنس زیبایی بر گردن معشوق خویش بیاویزد و بدین سان زندگی را زیباتر و سرشار تر به تماشا بنشیند و به تماشا بگذارد

 
comment نظرات ()
 
 
تولد من
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٤
 

خیلی مضحک است. گذشت زمان را می‌گویم. نمی‌دانی از کجا آمد و چه کرد و کجا رفت. در شناسنامه‌‌ام امروز 24خرداد را روز تولدم نوشتند. کوچک که بودیم برایمان تولد می‌گرفتند. شمع توی کیک م ی‌کاشتند فوتش می‌کردیم. کلی بچه‌ی جیغو اطرافمان بالا پایین می پریدند. بادکنک دستمان می‌دادند. ما هم زور می‌زدیم تا فوتش کنیم. پر باد که می‌شد یا می‌ترکید یا می‌ترکاندند! بزرگ‌تر که شدیم نه از کیک خبری بود نه از آن بچه‌های قد و نیم قد که الان برای خودشان کسی شدند. تنها چیزی که هنوز هم دستمان است آن بادکنک است که هر روز بادش می‌کنیم و شب که می‌شود می‌ترکانیم! این بادکنک‌ها که از ما خسته نمی‌شوند، ما چه؟ ما هم از این بازی راضی هستیم؟

باید بگویم من هنوز فوت دارم تا بادکنک باد کنم! نمی‌دانم چند روز، چند ماه یا چند سال؟ فقط می‌دانم تا وقتی
صبح چشمانم را باز می‌کنم و بادکنک بالای سرم می‌بینم باید به این بازی ادامه دهم…

...........................................................

ازکوچه که می گذری

چیزی جز گرد سپیدی بر موها

چین وچروکی بر چهره

وخستگی مفرط ازپچ پچ آدمکها

چیزی نمی بینی

دیوارها،پنجره ها،کوچه ها

وقتی که با شتاب می روی

فراموشی ات را قاب می گیرند

قابی طلایی

تا ندانی کجای این

قافله بی ساربان در این کوچه

بی انتهایی.

ای موسم گذرزمان

بوز

که وزیدنت نشان

ازادامه زندگیست

حال،چه باشیم

چه نباشیم

.

.

یوسف

24خرداد 87


 
comment نظرات ()
 
 
خط و خبر
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۳٠
 

خطی بنویس
خبری برسان
فردای هَمدَمی‌هامان دیر،
ماوای محرمانه‌ی گفتگو‌هامان دور.
خبر آورده‌اند کوچه بی‌چراغ و
خانه در خوابِ گریه بیدار است.


خطی بنویس
خبری برسان
گویا در احتمالِ فرصتی که پیش خواهد آمد
ما مجبوریم تمام کوچه را از چراغِ این خانه روشن کنیم،
ما از ترسِ شکستن است
که الفبای آینه را بر سنگ نوشته‌ایم.


خطی بنویس
خبری برسان
حالا همه‌ی بادهای رهگذر می‌دانند
ما فقط به خاطرِ دزدیدن نسیم نبود
که از حوالی دریا گذشته‌ایم.

هنوز سلام آخر و گوش میکنم..........


 
comment نظرات ()
 
 
«شعری برای سال نو»
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
 

هر چه هست، آرزوهائی که برای تو، هر نازنینی که باشی، در این شعر ساده و انسانیِ «ویکتور هوگو» آمده است، آرزوهائی است که من هم در آستانه‌ی سال تازه، از گوشه‌ی این شهر ، از صمیم قلب برایت دارم

 ......................................................................................................................

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم
!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : یوسف احمدی - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٧
 
کسى که عاشق است ، به سادگى آزرده نمى شود .یک کارد فولادى مى تواند گوشت را ببرد ، اما یک چاقوى مومى ، هرگز . اشخاصى که به اجبار مى کوشند جالب باشند ، بیش تر از همیشه نفرت انگیز مى شوند . انسان باید جنگیدن براى نیت ها و رویاهاى خود را بیاموزد ، چون این نیز بخشى از امانت پروردگار در این سیاره است . روح در جست وجوى خداوند است ، همان گونه که هواى گرم رو به بالا دارد ، و رودها به سوى دریا جارى اند . روح دو توانایى دارد : تمناى جست و جو و توانایى جنگیدن به خاطر این تمنا . سکوت دردناک است . اما در سکوت است که همه چیز شکل مى گیرد و در زندگى ما لحظه هایى هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد . درون هر چیز ، در اعماق هستى ، نیرویى هست که چیزى را مى بیند و مى شنود که هنوز قادر به درکش نیستیم . هر آن چه امروز هستیم ، از سکوت دیروز زاده شده است خلیل جبران
 
comment نظرات ()